تبليغاتX
باد وحشی

باد وحشی

من تو را فرفری پریشان زلف خود می نامم: چرا که دروازه های موهایت را به خوبی شناخته ام.

خدا را شکر می کنم که

                       به من مهر می ورزد. مرا درک میکند. به من احترام می گذارد. 

و باز هم

خدا را شکر می کنم که

                       به او مهر می ورزم. او را درک میکنم. به او احترام می گذارم. 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت3:24توسط نغمه | |

امروز بیشتر از همیشه یقین دارم که در دنیا جز خیر نیست.

هر انسان وسیله ای برای خیر رساندن به دیگری.

یکی با بدیها و دیگری با خوبی هایش وسیله ای برای خیر رساندن به دیگری است.

در هر صورت تنها خیر است.

هیچ کس توانایی آسیب رساندن به دیگری را ندارد.

چرا که در اراده خداوند است نه انسان.

پروردگارا مرا بواسطه خوبیهایم وسیله خیر گردان نه بدیهایم. 

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت21:32توسط نغمه | |

امروز بطور خیلی تصادفی خیلی از نقاط شهر را که تا به حال ندیده بودم دیدم.

خیلی خسته ام. خیلی ناراحت کننده بود. خانه هایی با دیوارهای نصفه اونم از بلوک نه از آجر با خیابان هایی که از بارش باران گل شده بود و ماشین به سختی از آن عبور می کرد. بچه های قد و نیم قد که لا بلای اون همه گل و خاک بازی می کردن. پسر بچه هایی که داشتند زنجیر چرخوندن را به همدیگه یاد می دادن...

از یکی از خونه ها دختری آمد بیرون که تیپ و قیافش اصلا با اون خونه سنخیتی نداشت. خیلی زیبا البته با کلی آرایش و بینی عمل کرده خیلی خوش تیپ...

پیش خودم فکر کردم شاید مهمونه اما وقتی به زنی که جلوی در اون خونه نشسته بود گفت خداحافظ مامان گرچه شاخ در آورده بودم باور کردم

خوب البته ایرادی نداره حتی روحیه اون دختر واسم تحسین برانگیز بود.من توی زندگی خیلی چیزهای بزرگ داشت ام اما هیچ وقت این روحیه رو نداشتم!!!!

 اما آیا درسته؟ آیا همینه؟ همینه بزرگترین لذتی که آدم می تونه توی زندگی کوتاهش تجربه کنه؟ تا کی؟ تا کی؟

یک سوال بزرگ توی ذهنم نشست می خواهیم چی کار کنیم؟

خیلی ناراحت ام!خیلی.

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت20:13توسط نغمه | |